راه ناتمام....

 

آن روز
بگشوده بال و پر
با سر به سوی وادی خون رفتی
گفتی:
«دیگر به خانه باز نمی‏ گردم
امروز من به پای خودم رفتم
فردا
شاید

 مرا به شهر بیارند
بر روی دست‏ ها»
اما
حتی تو را به شهر نیاوردند
گفتند:
«چیزی از او به جای نمانده است
جز راه ناتمام

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید