خاطره منتشر نشده از صیاد شیرازی

     

او، ولی روبه تیرها می‌رفت

زیر لب یا حسین(ع) می‌گفت و ...

   

رو به پایان ماجرا می‌رفت

او هنوز ایستاده؛ مثل هنوز

   

سیزده چوبِ تیر در بدنش

چشم‌هایش هوای مولا داشت

   

لحظه‌های پرنده‌تر شدنش

عرق و خون گرفت از چشمش

   

«اوفیتُ...» به تو وفا کردم؟

تیرها می‌نشست بر بدنم

   

من شما را فقط دعا کردم

پلک‌ها را گشود آهسته

   

پیش چشمانش آفتابی شد

سربه زانوی او نهاد آرام

   

همه جا سرخ و سبز و آبی شد

 

انگار صدای حضرت روح‌الله بود که دستم را گرفت و به شرح دعای سحر و پرواز در ملکوت خودش برد و به اشاره که، حسین(ع) یعنی نماز... نه این‌که نماز حسینی است، بلکه نماز حسین است... و این پیرهنی است که جان خون خدا را پوشانده، بیچاره و کور آن‌که خیال کرد این جانِ شرحه‌شرحه را بی پیرهن، هبه هر عابر مجنون خواهند کرد ...

روح‌الله بود که به اجمالی از جمال اشارتم کرد که: فهمیدی چرا گفتم زمین از کربلا پهن شده...؟

تو چه کردی ای امام خمینیِ حسینی که حالا و از پس قرن‌ها دوباره حسینیه، مسجد شده است و شهیدان تا چندی دگر مصلین... حق است که حیدر از جگر بکشم...

به صدای بلند حق که کشیدم به خود آمدم و دیدم که روایت خاطره‌گو از اقامه‌ی نماز و صحبت راوی با فرمانده‌ی غریب قصه گذشته و فرم‌ها و چک لیست‌ها پر شده‌اند که ناگهان...

صیاد که آثار غم غریبی تمام پیشانیِ بلندش را گرفته بود، مچ دستم را گرفت و گفت: دنبالم بیا... تقریبا مرا به‌دنبال خودش می‌کشید، انگار مصمم شده بود که حرفی را بشنوم و واقعه‌ای را ببینم...

آن‌قدر رفتیم تا از منطقه‌ی مقر کاملاً دور شدیم و دیگر چیزی از مقر نمی‌دیدیم، وقتی به جایی رسیدیم که گودال‌مانند بود، لحظه‌ای ایستاد و به درون گودال نگاه کرد... گل از گلش شکفت و انگار که محبوبی را ملاقات کرده باشد، دستم را رها کرد و در سراشیب گودال قتلگاه... چه می‌گویم، گودال پایین رفت تا به مرکزش رسید و مثل مجنونی که به لیلا رسیده باشد، خاک سجده را در آغوش کشید و صدای عرشیِ گریه‌هایش تمام گودال را پر کرد...

مات و مبهوت نگاهش می‌کردم و قدرت هیچ حرکتی نداشتم، شده بودم مثل عصر عاشورا و خیمه‌ی سوزان که متحیر و مات نگاه می‌کردم و تازه با غروب آفتاب اشک‌های حسرتم جاری می‌شد...

پس از ساعتی که به سجده‌های گریه‌آلود و مناجات غریب این ابَرمرد گذشت، من متحیر از دلیل انتخابم برای تماشا مانده بودم... سر برداشت و با صورتی که اشک و خاک در آن به هم شده بودند و شبیه صورت‌های گِل‌زده‌ی عاشقان حسین(ع) در ظهر عاشورا شده بود، نگاهم کرد و با نگاهش مرا به خود خواند...

دستم را گرفت و گفت: به خدا قسم که این‌طور به هیچ کجا نمی‌رسیم.

دستم را گرفت و آرام کنار خودش نشاند و گفت برو و کارت را به پایان ببر و هیهات که از آن‌چه دیدی تا من زنده‌ام چیزی بگویی.اما بدان که دلیل آمدنت و مبنای طرح این سؤالات این بوده که اثبات شود این نیروها و این یگان، لیاقت و توانایی انجام مأموریت و جهاد در راه خدا را ندارند...

و وقتی دید از فرط حیرت و تعجب مثل دیوانه‌ها نگاهش می‌کنم لبخند مهربانی زد و گفت: اصلا فهمیدی برای چه از تهران به این‌جا آمدی؟ و اصلاً فهمیدی که این چک‌لیست بازرسی و سؤالات بر چه مبنایی طرح شده؟ ... حیرتم بیش‌تر شد...

دستم را گرفت و آرام کنار خودش نشاند و گفت برو و کارت را به پایان ببر و هیهات که از آن‌چه دیدی تا من زنده‌ام چیزی بگویی. (دِین سنگین امانت‌داری و سکوت را به گردنم گذاشت.) اما بدان که دلیل آمدنت و مبنای طرح این سؤالات این بوده که اثبات شود این نیروها و این یگان، لیاقت و توانایی انجام مأموریت و جهاد در راه خدا را ندارند...

گفت خدا... راستی کدام خدا منظورش بود... الله اکبر

سال‌ها گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت و این سرِ غریب در دل من به چاه افتاده بود، تا این‌که با همین چشم‌های بارانی دیدم که حضرت ولی مقابل تابوتش زانو زد و تابوت را بوسید...

شنیده‌ام که فردای روز تشیع موقع سحر حضرتش را دیده‌اند که برای زیارت آمده و گفته بودند که:

دلم برای صیادم تنگ شده بود...

چه خوش صید دلم کردی

بنازم چشم مستت را...

و این بود راز گریه‌های غریب صیادی که الله‌اکبر را می‌پرستید و بنده بود و...

الله اکبر الله اکبر چه قد و بالایی

الله اکبر الله اکبر چه چشم زیبایی

صل الله علیک یا ساقی العطاشا، یا حامل لواء کرب بلا، یا قمر العشیره، یا کفیل‌الزینب(س) یا ابالفضل العباس(ع).

http://www.tebyan.net

/ 5 نظر / 6 بازدید
فانوس ۹۰

سلام و خدا قوت ایام فاطمیه بر شما تسلیت. با مطلب ((از چه بیم داری اخوی؟)) به روزیم. به وبلاگمون بیایید و نظرتون رو در مورد صحبت های اخیر جناب هاشمی بگید . به نظرتون مذاکره با آمریکا میتونه به سود کشورمون باشه؟ منتظر حضور گرم و نظرتون هستیم. یا زهرا

فانوس ۹۰

سلام همسنگر شما با افتخار لینک شدید

خداحافظ رفیق

سلام اون که نوشته بودید آقا فردای شهادت اولین نفر بودند که آمدند بالای مزار شهید صیاد شنیده بودم و چقدر آقا غریبند که رفتن امثال صیاد رنجشان میدهد موفق باشید یا علی مدد راستی چرا مطالبتون اینقدر پائینه؟

آزاد اندیش

خاطره زیبایی بود یقینا چشم دل باید گشود با آن هم نمیتوان ذره ای به تماشا نشست چرا که آن هنگام که فاطمه (س) قدم به محشر میگذارد ندا می آید همه سرها را پایین بیافکنید یا فاطمه

امید

با عرض سلام وخسته نباشید مطالب خیلی شیرین وجذابی رو در اینجا پیدا کردم خیلی ممنون